با وجود کارهایی که دیروز کرده بودم، شش ساعت خواب خیلی واسم کم بود. تا ظهر سر کلاس چرت می زدم و درس رو نصفه نیمه فهمیدم. یکی از بچه ها می گفت دو سه ساله انواع کلاس ها رو میره و به نظرش این استاد خیلی سخت یاد می ده. تا یکم پیش فکر می کردم این بهترین مربی ایه که می تونستم پیدا کنم :/

وقتی رسیدم خونه داشتم میمیردم از خواب، تازه داشت چشمام گرم میشد که خواهری زنگ زد و گفت بعد از ناهار خونه زن داداشم دورهمی دارن و اگه دلم خواست برم. مادری که نبود و پدری هم فاز آشپزی برداشته بود و دقیقن غذایی پخته بود که من دوستش نداشتم و لب هم نزدم. وقتی رسیدم خونه زنداداشم عاطفه هم اونجا بود، واقعا دیگه قیافش واسم تکراری شده. از آدمایی که نیاز دارن بقیه همیشه باشن تا بتونن آه و ناله کنند خیلی خوشم نمیاد. یعنی یجوری که خودشم باورش نمی شد من هم بدنم درد می کنه هم خستم و کلی پیاده روی کردم و به روی خودم نمیارم :/ انقدر حرف زدیم و ادا بازی کردیم که بالاخره خسته شدیم و به سمت خونه ها رهسپار، حدودا ساعت هشت و نیم بود که رسیدم و یادم نیست  چطور لباسامو درآوردم و خوابیدم :/

خب من کلن خودمو به شش ساعت خواب عادت دادم و حدودای سه صبح بیدار شدم. هیچ ایده ای به جز پست نوشتن به ذهنم نمی رسید، دارم به این فکر می کنم که امشب عروسی دوستم بود و من نرفتم. راستش با اون وضع لباس، فکر نمی کردم بقیه چیزهاشم خیلی خفن باشه، به جز آرایشش که اونو به خود آرایشگر سپرده. می دونستم که رفیق صمیمی عروسم و حتمن باید حضور می داشتم و بقولی مجلس گرم کن می شدم ولی من همیشه آدمی بودم که جایی که دوست نداشتم رو نمی رفتم و کاری که دوست نداشتم رو هرگز نمی کردم، البته تو موقع انتخاب رشته نمی دونم این خصوصیتم کجا رفته بود که گیج شدم و دست گذاشتم روی همینی که الان هستم. 



مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
خرید سکه ساکر استارز محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین وبلاگ ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

آموزش سئو و بهینه سازی سایت کویر پلاس لاله های عاشق Kimberly رزین کاتیونی Randy پامرانین وارداتی جاهاي ديدني معرفی سایت Willy