بعد از چند روز رها کردن، همت کردم و رمان دراکولا رو تموم کردم، وقتی پاش می نشستم سرعت خوندنم به شدت بالا می رفت، انگار کلمات رو می بلعیدم. داستان درمورد کنت دراکولاییه که در زمان خودش جنگاوری بی مانند بوده که نذاشته دست ترکها به ترانسیلوانیا برسه، دلیری با هوشی وافر که روی دست پادشاهان می زده. حالا دویست سال بعد مرگش از قبر بیرون اومده تا امپراطوری جدیدی بسازه، اربابی باشه که در خون مردم بیگناه حمام می کنه و از ساختن هیولاهای مثل خودش ابا نداره. دست بر غذا سروکارش با لوسی، دختر زیبایی که طعمه کنت دراکولا بوده و در ادامه خون آشامی مثل خودش میشه، میفته که باعث جمع شدن شش نفر از انسانهای شجاع و قوی و انساندوست میشه و جنگی اتفاق میفته که با پیروزی ایمان به پایان می رسه. نمی دونم پیشنهادش کنم یا نه، سلیقه و حوصله ی خاصی می طلبه، خودمم گاهی اوقات اعصابم به هم می ریخت و رهاش می کردم ولی امان از لجبازی های کوآلا با خودش. خیلی برام عجیبه چطور شخصیت های خوب و بد داستان های قدیم، امروزه کاملن برعکس شده. کنت دراکولای وحشی و خون آشام تبدیل به مرد مهربان و خونواده دوستی می شه که رابطه ای خوب بین هیولاها و انسان ها ایجاد می کنه و پروفسور ون هلسینگ دانا و انساندوست و درستکار تبدیل به پیرمردی خرفت با بی رحمی و مقاومت در مقابل حقیقت میشه، این نتیجه ایه که بعد از دیدن قسمت سوم هتل ترانسیلوانیا می شه گرفت. تموم ظهر رو پشت کامپیوتر بودم و داشت چشمام درمیومد که تموم شد و رفتم خوابیدم، چنان رویایی خوابیدم که نمی تونستم از جام پاشم دیگه. از غروب هم نشستم پای حماسه کولی و اونقدر کنسرت آخر فردی مرکوری رو گوش دادم که حس کردم الان روحش میاد میزنه روی شونم و میگه بسه لعنتی، تو بودی که تا دیروز اسم راک اند رول میومد حاضر بودی گوشات رو ببری ولی صدای تیز سازهای مسخره شون رو نشنوی؟

از فواید این روز همین بس که نشستم یه دل سیر عکس سیاه چاله رو نگاه کردم ولی هیچ حس ترس و شگفتی و ذوق خاصی که تو اینستاگرام باب شده توی خودم حس نکردم، یهو همه ی حزب باد های عزیز متخصص نجوم شده اند و حتی یکی می گفت: "از سیاه چاله نمی شه عکس گرفت، این نور رو فضایی ها بازتاب دادند و هر آن ممکنه بیان به سمتون تا توی رستوران های زنجیره ایشون استیک گوشت ما رو سرو کنند" :/

یه جایی خوندم آدمی که نمی تونه تنها بمونه و از تنهاییش لذت ببره، نرمال نیست، بلکه داره از خودش فرار می کنه و نمی تونه قبولش کنه. بیشتر آدم های دوروبرم اصرار به تفریح دائمی دارن، پارک و خونه ی فامیل و مسافرتای مذهبی و هر دورهمی ممکن و ناممکن و پاساژ گردی ها و خرید هرچیزی که به نظر ارزون میاد و. انگار دائم داریم از یه چیزی فرار می کنیم، یه حقیقت که اگه بیکار بمونیم و تنها به فکر فرو بریم خودشو بهمون نشون میده و چه چیز وحشتناک تر از اون حقیقت؟ نمی دونم اون حقیقت چیه ولی به خاطرش صبر می کنم چون حس می کنم خودشو در زمان مناسب بهم نشون میده، تازگیا به این جمله که هر اتفاقی درزمان خودش رخ میده خیلی اعتقاد دارم، امیدوارم خوش شانس باشم و زود باهاش مواجه بشم.

گاهی وقتام توی ذهنم میگم، چرا تو همش دنبال یه حقیقت پنهان، توطئه ی پیچیده یا نکته ای که هیچ کس فکرشم نمی کرده هستی؟ چرا انقدر دنیا رو پیچیده می بینی؟ راستش انگار که جواب ساده تر از اینهاست، یجورایی انگار اونقدر ساده ست که هیچ کس نمی بینتش.


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
خرید سکه ساکر استارز محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین وبلاگ ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

دانستنی ها Brian فوتبال دوست کارپول بي حسي، فروش آنلاين مجله اینترنتی عبیاتی آپشن خودرو | گندم کار اسوه حسنه -بارکدخوان-بارکد پرينتر-زبرا-وکس-وکس رزين-کارتريج hp- تهران