"مُدام باید مست بود،
تنها همین!
باید مست بود تا سنگینیِ رِقت‌بار زمان
که تورا می‌شکند
و شانه‌هایت را خمیده می‌کند را احساس نکنی،
مُدام باید مست بود،
اما مستی از چه؟
از شراب از شعر یا از پرهیزکاری،
آن‌طور که دلتان می‌خواهد مست باشید
و اگر گاهی بر پله‌های یک قصر،
روی چمن‌های سبز کنار نهری
یا در تنهایی اندوه‌بارِ اتاقتان،
در حالیکه مستی از سرتان پریده یا کمرنگ شده، بیدار شدید
بپرسید از باد از موج از ستاره از پرنده از ساعت
از هرچه که می‌‌وزد
و هر آنچه در حرکت است،
آواز می‌خواند و سخن می‌گوید
بپرسید اکنون زمانِ چیست؟
و باد، موج، ستاره، پرنده،
ساعت جوابتان را می‌دهند.
زمانِ مستی است
برای اینکه بَرده‌ی شکنجه دیده‌ی زمان نباشید
مست کنید،
همواره مست باشید،
از شراب از شعر یا از پرهیزکاری،
آن‌طور که دل‌تان می‌خواهد."
شارل بودلر

از خونه ی زنعمو که بیرون اومدیم هیچکدوم حوصله رفتن به اون مراسم خسته کننده رو نداشتیم، یه خونه جدید با عزاداریای جدید. من که علاقه ای نداشتم و تا دیدم اونم بی میله از خدا خواسته بهش گفتم بریم خونه ش.
وسط راه نگه داشت و از یه موکب واسم چایی گرفت. چقدر جالب بود خودمون دوتایی با دوتا بچه ی رو مخش دورهمی چایی خودردیم.
از صبح خواهری حالش بد بود و نتونسته بود کارهاشو انجام بده، دکتر هم رفته بود و حالا که حالش خوب بود باهم دیگه کارهای خونه رو انجام دادیم و رفتیم توی کوچه.
روابط همسایه ای خواهرم یه چیزی تو مایه های روستاهای قدیمه. راستش من این این طرز رابطه با ی همسایه رو اصلن نمی پسندم، جمع شدن دور هم انتهای یه کوچه بن بست و شوخی ها و دعواهایی که دارند اصلن جذاب نیست. البته شاید این نزدیک بودنها واسه خواهرم خوب باشه.
چندتایی دور هم نشسته بودیم و مسخره بازی می کردیم که یهو تصمیم گرفتیم باهم بریم بستنی بخوریم :/ ساعت حدودای یازده شب دوتا ماشین پر از ی دیوانه به سمت بستنی فروشی رفتیم که توی یه کوچه خیلی پهن بود، عجیب این که ارزونترین و خوشمزه ترین بستنی رو داره و اصلن هم شلوغ نیست.
گوشه کوچه پارک کردیم و با ذوق داشتیم بستنی رو با بچه ها می خوردیم که صدای جیغ ه از ماشین بغلی اومد :مواظب باش. و بنگ!!!
یه ماشین با سرعت عقب عقب میومد و با بدنه ماشین ما تصادف کرد، کسی طوریش نشد ولی درب سمت راننده و درب کناریش تورفتگی بزرگی داشت.
هممون از ماشین پیاده شدیم و خواهرم شروع کرد به داد و بیداد که کاشف به عمل اومد اون آقا پسر حواسش به بستنی بوده و اصلن پشت سرش رو نمی دیده. تصور این که اگه بچه ها از ماشین بیرون بودن و بین دوتا ماشین رو اصلن نمی تونم بکنم -_-
زنگ زدم به پلیس که با خواهش و التماسش منصرف شدم، گواهینامه نداشت :/ هر چی بهشون غر میزدیم هم با رفیق دیوانه ش می خندیدن. شوهرخواهری اومد و با گرفتن کارت ماشین قرار شد خسارت پرداخت کنن.
تا نزدیک صبح نتونستم بخوابم، کل بدنم منقبض شده بود و مغزم قفل کرده بود :/
صبح رفتیم لب رودخونه یکم نشستیم و گذر عمر دیدیم تا استرس دیشب رو بشوره ببره.
از حالم تو این دوروز نمی گم که تکراری بشه :/ ولی خسته شدم دیگه الان بیشتر از ده روزه مثه افسرده ها شدم.

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
خرید سکه ساکر استارز محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین وبلاگ ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

فازي منطق من معجزه مزاج پیگیری مدیریت پروژه صفحه شیما سهرابی برمک نیوز مبلمان باغی Khofnak band تحلیل و تفسیر