با صدای بارون از خواب بیدار شدم، در حالی که خواب سیل رو میدیدم. بارون ها شدید بود ولی خدا رو شکر سیل نیومد. تقریبا از ظهر خواهری با بچه هاش اومد خونمون و تا عصر موند. همون اوایل یهو هوا آفتابی شد و باهم رفتیم توی حیاط، بهترین هوای ممکن رو نفس کشیدیم و با بچه ها دویدیم. بعد از رفتن خواهری چندتا مهمون دیگه هم داشتیم. یهو دیدیم خواهرم و شوهرش دوباره برگشتن، شیک و پیک و به عنوان بازدید عید، حالا جالبش اینه که اونا اومده بودن، مامان و بابام رفتن بازدید، دوباره اینا اومدن بازدید. :/

با این اوصاف نه فیلم دیدم نه کتاب خوندم، اگه روزی که توش این دوتا باشه رو جزو علافی هام حساب کنیم، این جور روزها حتی از علافی هم تباه تر حساب میشه، چون چیزی یاد نگرفتیم. من ارزش آدم هایی دوروبرم رو کم نمی کنم، با این که از کسی خوشم نمیاد ولی ارزش روز من رو چیزهایی که توش یاد گرفتم مشخص می کنه. 

قراره بعد از تعطیلات عید دیوارای اتاقم رو رنگ کنم، دوست دارم روش یه عالمه چیزمیز بنویسم ولی اصلن هیچ ایده ای براش نداشتم. البته بزرگترین دستاوردی که وبلاگ واسه من داشت، اینه که تو هر کاری میگم ایده ای ندارم، داستان این وبلاگ تو ذهنم میاد. من این وبلاگ رو فقط بعد از خوندن یه پست زدم، بدون هیچ پیش زمینه ای، سابقه ای توی نوشتن عیا ایده ی خاصی :/ روزای اول نوشتن واسم درد داشت ولی الان چون خوابم میاد فقط دست از نوشتن برمیدارم. احساس می کنم نود درصد دلیل موفق نشدن ما بهانه هاییه که واسه ی شروع می گیریم، وسواسی فکرمی کنیم، ایده آل گرا می شیم، خودمون رو دست کم می گیریم و دنیا رو دست بالا، زمان رو بهونه می کنیم و هزارتا چیز دیگه. 

گاهی وقتام فکر می کنم شاید اصلن انجام دادن کار، هرررکاری اشتباه باشه، ما بدون هیچ برنامه ای بدنیا میایم، تو ذهنمون هیچ پیشفرضی نداریم و بعد از ارتباط با جامعه سعی می کنیم دنباله رو باشیم. اگه مردم جهان من،خ همه انسان های تنبلی بودن و بدون هیچ عذاب وجدان و هیچ فکری درمورد اینکه کار دیگه ای ممکنه انجام بشه فقط استراحت می کردن، قطعا من خودم رو الان بابت خوابیدن ها و تنبلی هام سرزنش نمی کردم. حس می کنم دقیقن شرایط جامعه توی آینده، استعداد و هر چیز دیگه ی زندگی ما موثره، انگار که ما بوجود میایم تا برده افکار پیشینیانمون باشیم و اونو به نسل بعدی منتقل کنیم. مثلا درمورد استعداد، کسی که هیچ وقت تلویزیون نداشته یا با هیچ نوع نمایشی تو زندگیش آشنا نبوده هیچ وقت تو زندگیش هم طرف اون کار نمی ره، ما فکر می کنیم استعداد داریم چون جامعه یا شرایط تصادفا اون کار رو به ما عرضه کرده و ما حس کردیم می تونیم انجامش بدیم، که این بازم چیزهای دیگه می طلبه، مثل فرصت، تشویق ها، موفقیت های کوچیک و چیزای دیگه. یه چیز دیگه هم حال خوبه، ما اگه در زمانی که حس خوبی داریم یا دنبال یه حس خوب می گردیم به چیزی بربخوریم ممکنه بهش علاقه پیدا کنیم ویا حتی فکر کنیم اون تنها استعداد کشف نشده ماست. البته اینا اعتقادات من نیست، ایده هاییه که به ذهنم می رسه وقتی سعی می کنم دنیام رو بهتر درک کنم :/


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
خرید سکه ساکر استارز محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین وبلاگ ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

نت نوشتهِ Michael فلسفه انتظار و ظهور امام عصر ایّــام تهویه مطبوع دانلود آهنگ های جدید Natalie نظم جهانی دانلود نمونه سوالات استخدامی