صبح رو با انهدام روحی شروع کردم. رفتم سماور روشن کنم که چایی بزنم بر بدن چشمم خورد به کیکی که دیروز مادری واسم گرفته بود، درواقع دیروز که مهمون داشتیم دور از چشم بقیه به مادری گفتم حواسم هست که منو پشم فرش خونه هم حساب نمی کنیا، پروانه شدی دور همه می گردی ولی چشمت دخترت رو نمی بینه که تو آشپزخونه همش کار می کنه. تقریبا دوساعت بعد رفتن مهمونا با کیک و شیر اومد پیشم :) امروز صبح که جلدشو دیدم دوباره یاد دیروز افتادم و خیلی ناراحت شدم. من نسبت به آدمای دوروبرم خیلی بی انصافم مخصوصا پدر مادرم. حالا درسته خیلی به حرف دختر بزرگش گوش میده و همش از اون طرفداری می کنه ولی  گاهی وقتا می بینم کارهایی واسه من کرده که واسه خواهر و برادرم نکرده، از اشتباهاتی چشم پوشی کرده که اگه دوتا بچه دیگه ش بودن حالا استخوناشونو از تو باغچه باس جمع می کردیم. درسته از دعواهاشون و مسخره بازیاشون با هم عصبانیم ولی اینا مربوط به خودشونه، چرا وقتی دارن به من انقدر خوبی می کنن من ناراحتشون کنم؟ دوست دارم ازشون معذرت خواهی کنم ولی.

بعد از خوردن صبحونه زدم بیرون سمت کتابخونه، نحسی روزم با دیدن همکار قدیمیم روشن شد، آدمی که باعث دعواها و دو بهم زنی های بسیار شد و تهشم به همین دلیل اخراج شد. با دیدنم شروع کرد فوضولی که منم هیچی نگفتم و به جاش انقدر سوال پیچش کردم تا بفهمه فوضولی چه حسی داره، هر چند اصلا تمایلی نداشتم بدونم چیکار می کنه بیشتر دلم می خواست قیافشو نبینم که سریع پیاده شد. 

نمی دونم چرا تو کتابخونه دفعه اولی ها میان سمت من، امروزم یه دختر ازم خواست کتاب امانت گرفتن رو یادش بدم، درواقع نخواست یادش بدم انتظار داشت شفاهی بهش بفهمونم که دستشو گرفتم بردم پای کامپیوتر و همه چیو توضیح دادم :) اصلن انگار امروز روز کمک بود، انقدر همه ازم سوال پرسیدن که یه لحظه تعجب کردم شاید رو پیشونیم نوشته "از من بپرسید". البته من ناراحت نشدم، عجیبه که آدم از کمک به غریبه ها خوشحال میشه ولی اگه آشنا یا خونواده باشن، تنبل میشه و بعدشم انتظار جبران داره. سه تا کتاب باحال گرفتم که می خونم و واستون حسابی تعریف می کنم. 

بعد از کلی پیاده روی و اینور اونور رفتن بهترین کار دراز کشیدن زیر پتوی گرم و نرمه. نتونستم بخوابم به جاش وویس های کانال ادریس میرویسی رو تموم کردم. هم جالب و جدید بود هم چرت و پرت زیاد داشت. بعد از گوش دادن تموم وویس ها، فهمیدم تا قبل از بحث اصل گرایی که آخرین بحثش هم حساب می شه هیچ حرف جذاب و جدید نداشته، یجورایی انگار دست گرمی بوده. راستش من اولین بارمه که با آرامش و تمرکز کامل یه صدا رو گوش میدم چون مهارت شنیدنم صفره، سعی کردم با یه نفر شروع کنم که جناب میرویسی خورد به پستم، الانم که تموم شده حس می کنم به یه آدم جدید نیاز دارم واسه گوش کردن تا کم کم یاد بگیرم. اگه کسی رو می شناسین بهم معرفی کنید لطفن.

بعد از ظهر نشستم پای چرخ خیاطی و سعی کردم لباسم رو واسه فردا آماده کنم، تقریبا دوماه کلاس نرفتم و همین امروز یادم افتاده کارام رو انجام بدم، نمونه بارز یه دقیقه نودی مزخرف. راستش موقعی که کار خیاطی می کنم اصلن متوجه گذر زمان نمی شم، نه این که ازش لذت ببرم، چون انگار مشق شب دوران مدرسه ست ازش متنفرم، خیلیم خسته می شم ولی وقتی دارم کارمو انجام میدم اصلن متوجه مکان و زمان اطرافم نیستم و اونقدر غرق کار می شم که تا مادرم نگفت یازده شبه متوجه نشدم و عجیب تر، اولین کاریه که می تونم چندین ساعت بدون هیچ استراحتی انجامش بدم.نمی دونم چرا.


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
خرید سکه ساکر استارز محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین وبلاگ ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

شبنم پلاس ویـســـه کسب درامد واقعی وبلاگ سیدهادی حسینی يه خاطره آذرمی دخت کتابخانه عمومی امام حسین(ع) زاهدان فروش اسباب بازی ماشین کامیون باب 90 زرین تویز GameLine | Studio