با صدای هلکوپتر بیدار شدم که یکم بعد تو اخبار متوجه شدم به سمت پلدختر می رفته. خب. از این کمک ها خیلی خوشحالم و از شنیدن خبر سلامتی دوستم بیشتر. نزدیک ظهر هم که از خونه زدیم بیرون، راستش اصلن دلم نمی خواست برم، همون آدمای تکراری همون مکان همیشگی و همون کارهای هر سال سیزده بدر. اما امسال سعی کردم یکم تنوع بدم و کلی کرم ریختم و بازی کردیم و خندیدیم. اول که قرار بود بریم پیش خونواده عمم، خونواده ای شلوغ و پر جمعیت که سالهای پیش قبل از خود ما توی باغمون بودن ولی امسال رفتن باغ پسر خودشون، نمی دونم چرا. بعد هم چندجای دیگه رو بهش فکر کردیم و در آخر فقط با خونواده خودمون زدیم به طبیعت و باغ خودمون. زمینی که روش یه درخت خیلی بزرگ آلوچه، چند تا درخت کوچیک گیلاس و بقیه ش آلبالوئه. به خاطر همین درختاس که هیچوقت آرزوی میوه هاشون به دلم نمونده چون توی تابستون همیشه دوروبرمون هستن، البته مادرم نمی دونه لواشک آلبالو های تابستون پیش رو که توی فریزر قایم کرده بود خورده م (خنده پلیدانه)

اولش نه ولی در ادامه کلی خوش گذشت، البته میتونست شلوغ تر و باحال تر باشه. کل روز هوا آفتابی با نسیم خنک بهاری که روح و جان رو زنده می کرد، بود. دراز کشیدن زیر درختای پر از شکوفه در حالی که به آسمون آبی بدون هیچ ابری نگاه می کنی به شدت لذت بخشه. واسه ناهار سعی کردیم جوج بزنیم که پدرم مثل همیشه جزغاله کرد بیشترشو. دهنم سرویس شد تا بخورم. بعد هم همگی کنار هم لم دادیم و از خواب بعد از ناهار لذت کافی رو بردیم. فهمیدم که با وجود نیتیم به شدت خونوادمو دوست دارم با اینکه از دعواهاشون و حرفاشون و بعضی از کارهاشون به شدت بیزارم، این بیزاری باعث میشه گاهی وقتا اذیت و بی انصافی ای درحقشون بکنم که بعدن از کارخودم تعجب کنم. 

نزدیک غروب با قیافه های عجیب غریب که انگار از میدون جنگ برگشتیم، رفتیم سمت خونه. بعد از یه روز پر فعالیت که از سر تا پات پر از خاک و شاخه درخت و برگ و سبزه عید تکه تکه شده ست هیچی بهتر از یه دوش طولانی نمیچسبه. داشتم لذت می بردم که آخرین مهمون عید هم اومد، خونواده دایی مادرم. عجیب ترین و دور از دسترس ترین خونواده که هیچ وقت سیزده بدر جایی نمیرن و فکر می کنن بقیه هم تو وضع اونان. حالا اومدن هیچی، نمی رفتن. تا اینکه وسطای عصر جدید فهمیدن واقعن دیروقته.

مهمونا که رفتن سعی کردم ادامه کتاب دراکولا رو بخونم ولی یهو با یه اتفاق وحشتناک وسط کتاب خوندن مواجه شدم. نبود یک صفحه از کتاب، اون هم کتابی که هیچ موضوعی رو دوباره تکرار نمی کنه و تمام قسمت ها به هم مربوط و مهمن. گاهی وقتا با وجود عشق و علاقه زیاد کتاب رو رها می کنم و سعی می کنم یه نسخه دیگه پیدا کنم، همیشه هم به باد فراموشی سپرده میشه. ولی خب علاقه م اونقدر به این کتاب زیاده و دلم می خواد بفهمم ادامه ش چی میشه که بیخیال این مشکل بزرگ می شم. یکی از بدترین و جالب ترین کارها همذات پنداری با شخصیت های کتاب هاییه که سعی می کنن ترسناک و معما گونه باشند. الان من همش احساس می کنم نوک ناخن های تیز کنت دراکولا نزدیک به شونمه و هر لحظه امکان داره بازدم های سرد و بدبوش رو روی گردنم حس کنم. همین حس باعث مورمور شدن بدنم میشه، فکر نکنین ترسوام، فقط همیشه خودم رو زیادی توی رمان ها درگیر می کنم.


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
خرید سکه ساکر استارز محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین وبلاگ ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

صدرا برخورداری کاشت مو | هزينه کاشت مو فروشگاه محصولات ایرانی تولید کننده توری مش و مفتول و آهن آلات :: 02144044035 کتابخانه حکمت دهنه طراحی وب سایت Kelvin گروه کنکور پیشگامان برتر Amanda