دوست ندارم درمورد حال پست دیشب و حرفایی که زدم فکر کنم. خیلی وقت بود خودمو اینطور عصبانی و خشن ندیده بودم، طوریکه بایستم و با صدای بلند داد بزنم. شاید به نظرتون دختر خیلی غیر جذابی به نظر بیام ولی من وقتی عصبانی میشم در حق خودم این ظلم رو نمی کنم که تو خودم نگه دارم، حتی اگه دلیلم منطقی نباشه. بعد از اون حرفا و عذاب روحی بعدش و تکرار تک تک حرفای وسط دعوا توی ذهنم، با یه شخصیت خورد شده سعی کردم حال بدم رو بریزم توی وبلاگمو گند زدم. 
من هیچوقت فکر نمی کردم این کاررو بکنم، واسه اینجا یه چشم انداز چند ساله داشتم و به چشم یه شروع بهش نگاه می کردم. دوست ندارم از اون آدمایی باشن که تا انگشت کوچیکه شون به پایه مبل می خوره میرن وبلاگو میبندن یا هی میگن می خوایم ببندیم ولی هیچکاری نمی کنن. دفعه دیگه که این تصمیم لحظه ای مزخرف رو گرفتم حتمن حذف می کنم چون یعنی لیاقت نوشتن و کنارتون بودن رو ندارم. 
راستش صبح هم فهمیدم آدم توی عصبانیت یا هر حالت مزخرف دیگه ای هر حرفی رو ممکنه بزنه. وقتی صبح دیدم مادرم اومد بالای سرم و با غصه گفت اگه نخوام خونه رو نمی فروشن و هر خونه ای که من راضی باشمو می گیرن، خیلی تعجب کردم. بحث یه خونه دیگه رو پیش کشیدم که یهو دیدم بابام داره لباس می پوشه بره بیرون. گفتیم کجا میری؟ گفت میرم واسه هیوا آلوچه بچینم :/ واقعا تو اون اوضاع انتظارشو نداشتم. راضیش کردیم یکی دوتا خونه دیگه رو ببینه که دیدم دلش نمی خواست و شروع کرد به زبرلب غرزدن. منم گفتم هرکار دلتون می خواد بکنین منم راضیم. 
در کل این چند روز خونمون تبدیل شده به مرکز بیگ بنگ یه لحظه قبل از انفجار. همه عصبی و نگران. قیمتها به سرعت بالا میره. خونه ی خوب تو منطقه ای که بابام دوست داره کم پیدا میشه. میترسیم بفروشیم و هیچ خونه ای با این قیمت حتی پیدا نکنیم. و من حتی یکروز هم نتونستم ننویسم :/

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
خرید سکه ساکر استارز محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین وبلاگ ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

اجراي دکوراسيون مغازه Dave Mary Jeremy آریاهاست Scott بسم الله الرحمن الرحیم MEDICINE نسیم نماز گلبن کویر