بهتون گفته بودم که به شدت آدم ترسوییم. البته نه در همه موارد، فقط درباره تاریکی شب :/ دیروز صبح تصمیم گرفته بودم یکم هیجان و آدرنالین تو وجودم تزریق کنم و به یاد ایام نوجوانی رفتم سراغ داستان های ترسناک، البته نه رستوران آدم خوار ها و زامبیای شهر زد و اینجور چیزا. تنها داستانی که منو می ترسونه داستانهای از ما بهترونه. از بچگی خیلی به این مسائل ماورائی علاقه داشتم و تموم اطلاعات درموردشون رو از تو کتابخونه دوست مامانم پیدا کرده بودم. خلاصه تو اینستا گشت زدم و یه پیج پر از این خزعولات پیدا کردم و از صبح تا شب نشستم پای خوندن. اواخر شب بود که یهو صدای خرخر از کنار گوشم شنیدم و اولش فکر کردم شاید از نفس کشیدن خودمه. نفسمو حبس کردم که یه نفس عمیق کنار گوشم کشیده شد، اومدم پایین تو هال و به توهمات خودم خندیدم و به داستان خوندن ادامه دادم. مامانم که خواست بخوابه دوباره اومدیم بالا و وقتی جاشو پهن کرد منم کنارش رو زمین دراز کشیدم. می خواستم پست بنویسم که یهو دیدم گوشیم بدون اتصال به جایی داره شارژ می شه و چراغ فلش گوشی هم روشن شده بود و خاموش نمی شد، تازه بدبختی من شروع شده بود. نه جرئت داشتم بخوابم رو تختم نه می شد با سروصدای های مامانم خوابید، لامصب چنان خرناس هایی می کشه که باس واسه خرس های گریزلی ورکشاپ بذاره. 

دوباره که مامانمو بیدار کردم فکر کنم می خواست نصفم کنه، پرسید "چه مرگته؟" گفتم "پاهامو می کشن نمی ذارن بخوابم" برداشت منو آورد پایین و دوتایی کنار بابا خوابیدیم. فکر می کرد جامو عوض کنم بهتر می شه و واقعن شد. حالا بدبختی طبقه پایین پر مورچه بود، تا نزدیک صبح پا در بغل خودمو می خاروندم و از سمفونی خروپف های مادر و پدرم مستفیض می شدم که خواب منو برد. 

الان که بیدار شدم فکر می کنم چی میشه ذهن آدم یهو تصمیم می گیره چنین توهماتی بزنه؟ صدای راه رفتن روی سقف و جا به جا شدن اجسام و هر چیز دیگه ای که من دیشب دیدم و شنیدم، مشخصا و کاملا توهمات ذهنم بود. وای فیلم ترسناک سه بعدی که خودم نقش اصلیشم، خیلی حال داد :)


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
خرید سکه ساکر استارز محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین وبلاگ ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

پنجره شیشه ای ثبت شرکت طراحی سایت | سایت ساز | شرکت طراحی سایت ارزان تهران جی تی ای همیشگی Kristy مجله خبري و سرگرمي Cindy