صبح هوا عالی بود. با دوستم تا نزدیک ظهر توی پارک بودیم و زیر سایه درختا، با اون نسیم خنک و پر اکسیژن حال می کردیم :/ اصلن هم واسم مهم نبود کل خونواده تو باغ در حال تو سروکله ی همدیگه زدنند.(نمی دونم چرا کلمه ها سخت میان بیرون) وقتی رسیدم خونه نشستم پای کارهای خیاطی. شکافتن نخ ها، یه کار حوصله سربر و بیهوده واره، که من تمام روز انجامش دادم. البته واسه اینکه حوصله م سرنره نشستم توی حیاط، بوی گل های یاس جاشو داده به بوی رزهای قرمز و نارنجی و زرد و سفید. یکم بعد باد سررسید و یه عالمه ابر خاکستری با خودش آورد. نشستن تو ایوون با یه ظرف آلوچه که یکم نمک روش پاشیده شده و نم بارون هم بوش رو کامل کرده خیلی مزه میده. البته این مزه درحالیه که چشماتون از بس زل زدین به لباس جای دیگه ای رو نمی بینه و دستاتونم لمس شده. بعد از این که تموم شد از شدت خوشحالی تا تاریک شدن هوا به ابرها خیره شدم و به هیچی فکر کردم. به اندازه اصحاب کهف دقیقن یک دقیقه بعد از بیدار شدنشون خسته ام :/ هی به خودم میگم کی قراره این نمایش مسخره تموم بشه؟! 

به نظرم این وبلاگ هم تکراری و خسته کننده شده، چیکار کنم از این حال دربیاد؟! 


"نیمه شبی چند دوست به قایق ‌سواری رفتند و مدت زیادی پارو زدند، سپیده که زد گفتند چقدر رفته‌ایم؟ تمام شب را پارو زده‌ایم، اما دیدند درست در همان‌ جایی هستند که شب پیش بودند، آنان تمام شب را پارو زده بودند، ولی یادشان رفته بود طناب قایق را از ساحل باز کنند.

در اقیانوﺱ بی پایان هستی، انسانی که قایقش را از ساحلِ باورها و افکار کهنه باز نکرده باشد، هر چقدر هم که رنج ببرد، تکرار و کهنه‌گی را تجربه خواهد کرد.

قایق ما به کجا بسته شده؟ به افکارمان؟ به نا امیدی‌ها؟ به اعتقادهای‌مان؟ به ترسها و نگرانیهای‌مان؟ به گذشته؟

بهتر است بدانیم اگر میخواهیم به پیش برویم و بیشتر تجربه کسب کنیم، قبل از آنکه پارو زدن در رودخانه‌ی روان حقیقت را شروع کنیم، طناب قایق آگاهی‌مان را از ساحل افکار بازدارنده باز کنیم."


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
خرید سکه ساکر استارز محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین وبلاگ ها

برترین جستجو ها

پوشاک زنانه در بابل درس پژوهی فروشگاه قطعات کامپیوتر دانلود آهنگ جدید Erica دانلود آهنگ جدید ashvanzakeri مداد رنگی